|
|
|
|
|
آغاز سال نو، با شادی و سرور همدوش و همزبان، حرکت به سوی نور آغاز مدرسه، فصل شکفتن است در زنگ مدرسه، بیداری من است در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار دانش به نسل ما، میبخشد اعتبار در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام ای در کنار ما، آموزگار ما چون شمع روشنی، در روزگار ما روشن ز نور توست، کاشانه دلم در کار من تویی، حلال مشکلم در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام فردا از آن توست، ای نسل چارهساز با یاری خدا، آینده را بساز فردای روشن است، با وحدت کلام از ما تو را درود، از ما تو را سلام در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
برای کسانی که فکر می کنند، در این زمانه که گناه زیاد شده است، دیگر دعای هیچ بنده ای مستجاب نمی شود: دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من // به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من اگر گم کرده ای، ای دل کلید استجابت را // بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش// بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من اگر درها به رویت بسته شد دل بد مکن بازآ // درِ این خانه دق الباب کن وا کردنش با من به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی// طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را// بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من چو خوردی روزیِ امروزِ مارا شکرِ نعمت کن//غم فردا مخور تأمین فردا کردنش با من به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان//بخوان این آیه ها را تفسیر و معنا کردنش با من اگه عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت// تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من (ژولیده نیشابوری) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
ای بندگان خدا ! کجا هستند آنان که سالیان طولانی در نعمتهای خدا عمر گذراندند؟ تعلّمشان دادند و دریافتند، مهلتشان دادند و بیهوده روزگار گذراندند؟ از آفات و بلاها دورشان داشتند، امّا فراموش کردند، زمان طولانی آنها را مهلت دادند، نعمتهای فراوان بخشیدند، از عذاب دردناک پرهیزشان دادند، و وعده های بزرگ از بهشت جاویدان به آنها دادند. ای مردم ! از گناهانی که شماها را به هلاکت افکند، ازعیبهایی که خشم خدا را درپی دارد، بپرهیزید. دارندگان چشمهای بینا و گوشهای شنوا و سلامت و کالای دنیا! آیا گریزگاهی هست؟ یا رهایی و جای امنی، پناهگاهی و جای فراری هست؟ آیا بازگشتی برای جبران وجود دارد؟ نه چنین است؟ پس کی بازمی گردید؟ به کدام سو می روید؟ و به چه چیز مغرور می شوید؟ همانا بهره هرکدام شما از زمین به اندازه طول و عرض قامت شماست! آنگونه که خاک آلود بر آن خفته باشد. ای بندگان خدا ! هم اکنون به اعمال نیکو بپردازید، تا ریسمانهای مرگ بر گلوی شما سخت نشده، و روح شما برای کسب کمالات آزاد است و بدنها راحت، و در حالتی قرار دارید که می توانید مشکلات یکدیگر را حل کنید. هنوز مهلت دارید و جای تصمیم و توبه و بازگشت از گناه باقی مانده است. عمل کنید پیش از آن که در شدّت تنگنای وحشت و ترس و نابودی قرار گیرید، پیش از آن که مرگِ در انتظار مانده فرا رسد، و دستِ قدرتمندِ خدایِِ شما را برگیرد. نهج البلاغه-بخش پایانی خطبه 83 – خطبه غرّا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
ستایش می کنم پروردگار را، برای تکمیل نعمتهای او، تسلیم بودن در برابر بزرگی او و ایمن ماندن از نافرمانی او، و در رفع نیازها از او یاری می طلبم؛ زیرا آنکس را که خدا هدایت کند، هرگز گمراه نگردد، و آن را که خدا دشمن دارد، هرگز نجات نیابد و هر آنکس را که خداوند بی نیاز گرداند، نیازمند نخواهد شد. پس ستایش خداوند، گرانسنگ ترین چیز است و برترین گنجی است که ارزش ذخیره شدن دارد، و گواهی می دهم که جز خدای یکتای بی شریک، معبودی نیست، شهادتی که اخلاص آن را آزموده و پاکی و خلوص آن را باور داریم و تا زنده ایم بر این باور استواریم، و آن را برای صحنه های هولناک روز قیامت ذخیره می کنیم، زیرا شهادت به یگانگی خدا، نشانه استواری ایمان، بازکننده ی درهای احسان، مایه ی خشنودی خدای رحمان و دور کننده شیطان است.
امام علی (ع)-نهج البلاغه-خطبه دوم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
هر از چندی شبی پدید می گردد که تاریخ می سازد، که انسان نو می آفریند و شبی که باران فرشتگاه الهی ، باریدن می گیرد شبی که آن روح در کالبد زمان می دمد ، شبی که از هزار ماه برتر است. آنچنانکه که بیست و چند سال بعثت پیامبر (محمدص) از بیست و چند قرن تاریخ ما برتر بود. سالهایی که « روح » بر ملتی و نسلی فرود می آید از هزار سال تاریخ برتر است. چه جهل زشتی در این شب قدر بودن و در زیر باران ماندن و قطره ای از آن بر پوست تن و پیشانی و لب خویش حس نکردن. و خشک و غبار آلود زیستن و مردن. « دکتر علی شریعتی »
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
آمد گه شادمانی ای مردم آن وعده آسمانی ای مردم ای زنده دلان ظهور نزدیک است هنگام ظهور نور نزدیک است آن ماه به چاه رفته باز آید قائم به اقامه ی نماز آید او کیست همان که عدل و میزان است کوبنده ی کل دین ستیزان است اوکیست همان که سخت می تازد تا کفر و نفاق را براندازد ای امت سرفراز مرگ آگاه خون خواه حسین میرسد از راه ای مرهم زخم بال جانبازان درهم شکننده ی زبان بازان از ذکر لب تو کام میگیرم با یاد تو التیام می گیرم مهدی نظری به ما عنایت کن ما را به صراط خود هدایت کن ولیّ ظاهر و باطن کجایی نقاب از چهره ات کی می گشایی بیا موعود، هنگام قیام است جهان مجروح یک جو التیام است زمان لبریز شوق و انتظار است زمین بر رجعتت امیدوار است بیا امشب شب قدر است ما را علمدار تو در صدر است ما را |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
ای مردم ! وفا همراه راستی است، که سپری محکم تر و نگهدارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد، خیانت و نیرنگ ندارد. امّا امروز در محیط و زمانه ای زندگی می کنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی می پندارند و افراد جاهل آن را اهل تدبیر می خوانند. چگونه فکر می کنند؟ خدا بکشد آنها را ! چه بسا شخصی تمام پیشامدهای آینده را می داند و راههای مکر و حیله را می شناسد، ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست و با اینکه قدرت انجام آن را دارد، آن را به روشنی رها می سازد، امّا آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد، از فرصتها برای نیرنگ بازی استفاده می کند. نهج البلاغه خطبه41 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید… که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی … وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم اینهمه گرفتاری دارید … وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
ای مردم ! همانا بر شما از دو چیز می ترسم:هواپرستی و آرزوهای طولانی. امّا پیروی از خواهش نفس، انسان را از حق بازمی دارد و آرزوهای طولانی ، آخرت را از یاد می برد. آگاه باشید دنیا به سرعت پشت کرده و از آن جز باقیمانده اندکی از ظرف آبی که آن را خالی کرده باشند نمانده است. به هوش باشید که آخرت به سوی ما می آید. دنیا و آخرت، هریک فرزندانی دارند. بکوشید از فرزندان آخرت باشید، نه دنیا، زیرا در روز قیامت، هر فرزندی به پدر و مادر خود بازمی گردد.امروز هنگام عمل است نه حسابرسی، و فردا روز حسابرسی است نه عمل. نهج البلاغه خطبه 42 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ! تویی سزاوار ستایش های نیکو و بسیار و بی شمار تو را ستودن، اگر تو را آرزو کنند پس بهترین آرزویی و اگر به تو امید بندند، بهترین امیدی. خدایا ! درهای نعمت بر من گشودی که زبان به مدح غیر تو نگشایم و بر این نعمتها غیراز تو را ستایش نکنم، و زبان را در مدح نومیدکنندگان و آنان که مورداعتماد نیستند باز نکنم. خداوندا ! هرثناگویی از سوی ستایش شده پاداشی دارد، به تو امید بستم که مرابه سوی ذخایر رحمت و گنج های آمرزش آشنا کنی. خدایا ! این بنده ی توست که تو را یگانه می خواند و توحید و یگانگی تو را سزاست، و جز تو کسی را سزاوار این ستایش ها نمی داند. خدایا ! مرا به درگاه تو نیازی است که جز فضل تو جبران نکند و آن نیازمندی را جز عطا و بخشش تو به توانگری مبدّل نگرداند، پس در این مقام رضای خود را به ما عطا فرما، و دست نیاز ما را از دامن غیر خود کوتاه گردان، که تو بر هر چیز توانایی.
نهج البلاغه-بخش پایانی خطبه 91 – خطبه اشباح |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز توي پياده رو به طرف ميدان تجريش مي رفتم... از دور ديدم يك كارت پخش كن خيلي با كلاس ، كاغذهاي رنگي قشنگي دستشه ولي به هر كسي نميده! خانم ها رو که کلا تحويل نمي گرفت و در مورد آقايون هم خيلي گزينشي رفتار مي كرد و معلوم بود فقط به كساني كاغذ رو مي داد كه مشخصات خاصي از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبليغات نبود... احساس كردم فكر مي كنه هر كسي لياقت داشتن اين تبليغات تمام رنگي گرون قيمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهاي باكلاس و شيك پوش و با شخصيت ميده! از كنجكاوي قلبم داشت مي اومد توي دهنم...!!! خدايا ، نظر اين تبليغاتچي خوش تيپ و با كلاس راجع به من چي خواهد بود؟! آيا منو تائيد مي كنه ؟!! كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكي كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! شكم مبارك رو دادم تو و در عين حال سعي كردم خودم رو بي تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. يعني منو مي پسنده ؟ يعني به من هم از اين كاغذهاي خوشگل ميده...؟! همين طور كه سعي مي كردم با بي تفاوتي از كنارش رد بشم با لبخند نگاهي بهم كرد و يک كاغذ رنگي به طرفم گرفت و گفت : " آقاي محترم! بفرمایید ! " قند تو دلم آب شد! با لبخندي ظاهری و بدون دستپاچگي یا حالتي كه بهش نشون بده گفتم : ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟ من كه حواسم جاي ديگه بود و به شما توجهي نداشتم! خيلي خوب ، باشه ، مي گيرمش ولي الآن وقت خوندنش رو ندارم!" كاغذ رو گرفتم ... چند قدم اونورتر پيچيدم توي قنادي لادن و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر مي رفتم توي كيك تولدي كه دست يک آقاي ميانسال بود! وايسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود : ديگر نگران طاسي سر خود نباشيد، پيوند مو با جديدترين متد روز اروپا و امريكا !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم . جلوی من دو بچه کوچک ، پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند . پسرک لابس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد . لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد صندوقدار قیمت کفشها را گفت :« ۶ دلار » . پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : ۳ دلار و ۱۵ سنت . بعد رو به خواهرش کرد و گفت : « فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش… » دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : « نه !نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ » پسرک جواب داد : « گریه نکن ، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم . » من که شاهد ماجرا بودم ، به سرعت ۳ دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم . دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : « متشکرم خانم … » به طرفش خم شدم
و پرسیدم :
«منظورت
چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت پسرک جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره ؟ » دخترک ادامه داد : « معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ، به نظر شما اگه مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه ، خوشگل نمی شه ؟ » چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم ، گفتم: « چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ میشه ! » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»
مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»
مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟
صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: « ۴۰۰۰ دلار.» مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»
صاحب فروشگاه جواب داد: «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
زن و
مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
«کسی که طاقت نیش زنبور را ندارد لیاقت تصاحب کندوی آن را نیز ندارد.»
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد دیر وقت،
خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود: |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهی گیر: مدت خیلی کم. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است. تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهی
گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد
میرم تاجر:
من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. ماهی گیر: خوب بعدش چی؟ تاجر:
به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای
خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت
میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال. ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟ تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره. ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات خوش بگذرونی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت
زیبایی، پشت شیشه
های
یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد.او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک كتاب مقدس ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی کهداری، تنها یك كتاب مقدس به من می دهی؟! کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است.بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان كتاب مقدس قدیمی را باز یافت. در حالی که اشک می ریخت كتاب مقدس را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است! چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’ پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند , او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
همین چند هفته
پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب كرده است؟!
او در جواب گفت: در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را
آغاز می کنند. 5 میلیون
نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50
هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون
راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته
بودم، هرگز نگفتم "خدایا چرا من؟" و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم
"خدایا چرا من؟" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک نجار مسن، به کارفرمایش گفت که می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسرو نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند. کار فرما از اینکه کارگر خویش را از دست می داد ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. کار فرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برای او بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست، چون می دانست که کارش آینده ای نخواهد داست. از چوب های نا مرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را سر سری انجام داد. وقتی کار فرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه هدیه من به شماست، بابت تمام زحماتی که در طول این سال ها برایم کشیده اید!» نجار وا رفت؛ او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود...! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم... قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود: - سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتما! چه سوالی؟ - بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد : این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟ - فقط می خواهم بدانم. - اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار! پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟ مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟ بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. - خوابی پسرم؟ - نه پدر، بیدارم. - من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟ پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش غرق شده ام .سرشار از تکرارم در این سکون زندگی. سر گردان وبی پناه بر روی دایره ی کم رنگ خلقت درجا میزنم . به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی بی رحما نه بر خورشید عالم تا ب خیره شده بود. از زلالی وصداقت آ ب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد.خدایا ! صبورا ! مهربانا ! هذار و چهارصدسال است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ زمین چقدر گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد. چهارده قرن از اوج نامردی میگذرد. چهارده قرن است که سر امام مظلومیت بر نیزه رفت و آسمان دیده ، و زمین تاب آورده. در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد. خداوندا ! اینک باز عاشورای حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید. دلم دیگر از داغ علی اصغر مرده است حالا چگونه این دل میتواند در تولد دوباره زمین لبخند بزند؟ کدام تولد؟ کدام زندگی؟ کدام امید ؟ اصلا مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟ نه نمیشود............ زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است. ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه ما بر نگاه مادرش زهرا نیفتد. آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست. هیچ جای جهان این رسم اربا ب و بندگی نیست. بیایید به تمام دنیا فخر بفروشیم برای داشتن چنین اربابی . بیایید آن طور که باید لطفش را پاس داریم و حرمتش را نگاه داریم . «خدایا ! یاریم کن اگر چیزی شکستم ، دل نباشد.» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور! هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد. نگذارید که حتی آب دادن گل های باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود. ما هرگز خوش بختی خود را نمی بینیم اما خوش بختی دیگران همیشه در پیش چشم ماست. کسی که سوال می پرسد چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد برای همیشه احمق است. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter "My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered ?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him "Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me." His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter ."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون میرفت. او همیشه پیاده به آن جا میرفت و بر میگشت، و همیشه به موقع برمیگشت، اما جمعهی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود، و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟ پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد. مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟ پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد. مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیهی بچههای احمق رو نفرستاد؟ پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
از دست دادن ثروت یک غم است از دست دادن دوست صد غم است اما آن که اعتماد به نفس خویش را از دست داده است همه چیز را از دست داده است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز خانمی برای طرح مشکلش به کلیسا رفت ، او با کشیش ملاقات کرد و گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند ، اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند بگویند : "ما دو تا فاحشه هستیم ، میای با هم خوش بگذرونیم؟!!" این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطر انداخته ، از شما کمک میخواهم ، من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم ؟! کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت :این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بگویند ... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم ، آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند... به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید، شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند ...! خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت... فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت، کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت : یکی از طوطی های ماده گفت: "ما دو تا فاحشه هستیم ، میای با هم خوش بگذرونیم؟!!" طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند و سپس یکی به دیگری گفت : اون کتاب دعا رو بذار کنار، دعاهامون مستجاب شد !!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 شهریور1389ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط غریب آشنا
|
|
||